سه صافی ...

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای.
مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی،
حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد،
نه خوشحال کننده است و نه مفید،
 آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.
نه خوشحال کننده است و نه مفید،
 آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

كاش مي شد اينگونه زيست. خوشحالم كه بازهم نوشتي./

درنا

سلام اسمر خان خوبین؟ خیلی خوشحال و ذوق زده شدم بعد از مدتها شما رو در وبلاگم دیدم. خیلی لطف کردین این مطلبتون هم خیلی به دلم نشست از این به بعد سعی میکنم حداقل خودم حرفامو از این سه صافی رد کنم ما رو دعا کنین یاعلی

محمدیان

دوست خوبم سلام کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد در میان لحظه های زندگی لحظه دیدار را نزدیک کرد از اینکه به وب ما هم سری زده و با نظر زیبایتان آراسته اید خوشحالم و امیدوارم که در همه حال موفق و دست به قلم باشید باز هم منتظر حضور سبزتان هستم بدرود

ایلیا

سلام آمدمت -سرقت ادبی مرا ببخش

سمانه

اینو خودت خوندی؟؟!! - نه شنیدم... اینو خودت دیدی؟؟ - نه شنیدم... اینو...!! تقریبا همه حرفا، همه نتيجه گيريا و همه چي فقط بر اساس شنيده‌ها شده... و خوب بازم تقريبن بي فايده

فرشاد

سلام / از حالا تولدت رو بهت تبریک می گم . تازه با وبلاگت آشتا شدم ...موفق باشی[گل]

ستاره

خواهد آمد آن روز.... تو مهربان شده ای...... دست هایت را در دستهایم میگذاری.... دیر است..... مرا به سردخانه میبرند......

ستاره

سلام اسمر مهربون..نمی دونم منو یادته یا نه... یادمه سال 83 بود..دنبال چی می گشتم تو نت که وبلاگ تورو دیدم اونو یادم نیس... خوندمش...قشنگ بود....تو کافی نت بودم یه سری نوشته هاتو واسه خودم به یه روش عجیب غریب سیو کردم... اینترنت ساعتی 1800 بود....تو مدرسه هیچی نمی خوردم می اومدم نت می نشستم وبلاگ تورو بالا پایین می کردم..اون موقع ها نمی دونستم اسمش وبلاگه....تو بهم یاد دادی...حس شیرینی بود...مدرسه می رفتم سال اول دبیرستان بودم...یادمه بچه زنجان بودی... خیلی دوست داشتم یه روز ببینمت..روزی که هیچ وقت نیومد... واسم وبلاگ درست کردی...بهم یاد دادی...واسم قالب گذاشتی...همش بهم سر می زدی...خیلی وقته منو فراموش کردی...منم 10 تا وبلاگ عوض کردم..آخه تو بهم یاد دادی...یادمه وقتی اومدم وبلاگت یه کارت تبریک فلش گذاشته بودی...نمی دونم تولد خودت بود یا وبت...کارت خیلی خوشگل بود...با این همه هنوزم یاد نگرفتم کارت فلش بذارم تو وبم... راسی! منو شناختی؟ من همون ستاره ام که هنوز که هنوز لینک وبلاگم توی پیوندات هست...پس منو فراموش نکردی که اسمم هنوز هست... من ستاره ام بزرگ شدم! خیلی... ازدواج کردم..جدا شدم...غمگین بودمف

ستاره

شاد شدم....من همون ستاره ام... راسي كارمند مجله شدم...الان تو يك قدمي تو ام...تهران...دوست دارم ببينمت..خودتو..همسرتو...دوست دارم بازم آبجيم بشي..من بزرگ شدم! خيلي..

بابک

سلام اسمر جان راستش من 5 ماهی میشه که از دنیای وبلاگ زدم بیرون داشتم تو کلوب سرک می کشیدم که با شما و وبلاگتون آشنا شدم که باعث شد بعد 5 ماه برای اولین بار به 1 وبلاگ سر بزنم وبلاگ باحالی داری منو یاد گذشته انداخت راستی تولدت هم مبارک