ستاره شب

 

۱۳۸٩/٥/٢٤

خوشا تنهایی ...

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من گریان و نالانم

من تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریا یی پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از من

و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من تنهای تنهایم

خوشا تنهایی که بی وفا نیست

و همیشه منتظر ما هست

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :٩:٢٢ ‎ق.ظ ]
۱۳۸۸/۱٠/٢٩

تو هنوز هستی...!

و اکنون صبحی دیگر...
در تنگ ترین اتاقی که تا حال در آن بوده ام
با بادهای سردی
که نشان از آمدن زمستان دارند
شتابان و رنگ پریده
فرا می رسد
و من که هرگز گرم نمی شوم
مگر با یاد تو
لبخند می زنم
با تلخی تمام
بر تمام آینده
اما خدا را شکر می کنم
آخر هر چه باشد
 تو هنوز هستی...!
الف-ج

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۸:٥٥ ‎ق.ظ ]
۱۳۸۸/۱٠/٩

مشاعره زیبا ...

" حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳"
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ]
۱۳۸۸/٩/٢٥

یک سال دیگر نیز گذشت

گاه یک سنجاقک
                به تو دل می بندد
                  و تو هر روز سحر
                    می نشینی لب حوض
                       تا بیاید از راه
       از خم پیچک نیلوفرها
          روی موهای سرت بنشیند
              یا که از قطره آب کف دستت بخورد
                 گاه یک سنجاقک
                     همه معنی یک زندگی است .

خوشحالم که امسال هم در کنار شما دوست های خوب وبلاگی، تولدم رو جشن می گیرم.

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱:٢٢ ‎ب.ظ ]
۱۳۸۸/٩/٢

سه صافی ...

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای.
مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی،
حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد،
نه خوشحال کننده است و نه مفید،
 آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.
نه خوشحال کننده است و نه مفید،
 آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :٩:٥۸ ‎ق.ظ ]
۱۳۸۸/٥/٢٤

شعرى از پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
 
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
 
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
 
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .،
 
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ]
۱۳۸۸/۳/٢۳

هم سفر ...

در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه  نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،  
حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند
بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد
نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ  کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

متن منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم
نوشته زنده یاد نادرابراهیمی

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ]
۱۳۸۸/٢/۳

لیوان را زمین بگذار ...

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت.
 آن را بالا گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمی دانیم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم،
چه اتفاقی خواهد افاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند.
و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید! و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً! مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آن‌ها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالی ندارد.
 اگر مدت طولانی تری به آن‌ها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
 اگر بیش‌تر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است.
اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید،
 هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید
و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است...

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :٩:٠٥ ‎ق.ظ ]
۱۳۸٧/۱٢/٢۸

سال نو مبارک...

 

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ]
۱۳۸٧/۱۱/۱۳

جرم من چیست ؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام    
آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام     
جرم من چیست که درکلبه تنهایی خویش  
زاهد گوشه محراب لبانت شده ام 
آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر   
جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام
آمدی ساده نشستی به گلیم دل من 
جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام 
ای که از شورجوانی خودت سرمستی   
ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام 
آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی  
هیچ  انگار ندیدی که خرابت شده ام   
 رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را  
لحظه ای چند نظرکن نگرانت شده ام  
ای که از حال دل من خبری نیست تو  را
با خبر باش که من چشم به راهت شده ام

....................................................................................................................................... [ ]::[ تحرير شده توسط :اسمر ]::[ساعت :۱:٥٦ ‎ب.ظ ]
 
دکترآمری نیا
سایت زنجیره
شکوفه ي ياس
ميدونم كه اونجايي
کاپيتان نمو
مازيار
zarwan
کیمیا
سیمرغ
غریب آشنا
مرداب
ستاره مشرقي
کروب رضایی
رهگذر
همسفر عشق
قاصدك هان چه خبر آوردي؟
فقط به خاطر تو
مارشا....سپيده صبح
من از اين دنيا چي مي خوام
milagros
ساحل خاکستري
باران مسیحا
دركوچه هاى آفتابى گرمه
هامون
يک تئاتري فعلا روزنامه نگار
غوغاي عشق در دفتر عشق
اكسير
خزان خسته
...زندگي زيباست اگر
از امروز
دالانِ بهشت
باغ خاطره ها
يادداشتهاي روزانه يک دبير رياضي
ستاره هاي شب هاي باراني
من عاشقم:عاشق دلتنگی
عاشق ترين عاشق دنيا
كوچه صداقت
شعرهاي ساده‏ ‏دل
هزار و يک شب
سپده بهاري
درد و دلهاي شبانه
عشق است
پاييز
عشقي از دست رفته
دوستـت دارم ها
دختر بابايي
فانوسي در غبار
آموزش هاي مبتدي
دانشگاه آزاد زنجان زير ذره بين
کافه بلاگ
ليست وبلاگهاي دانشجويان

اسمر